درگذشت شاعر ارجمند استاد قیصر امین پور را به خانواده محترمشان و ملت ایران تسلیت عرض میکنم
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم![]()
ره کاشانه ی دیگر بگیریم![]()
بیا گم کرده دیرین خود را ![]()
از سراغ لاله پرپر بگیریم![]()
7 آبان سالروز پایه گذاری حقوق بشر به فرمان کوروش بزرگ
(منشور کوروش بزرگ)

منم کوروش پادشاه جهان.پادشاه بزرگ.پادشاه مقتدر.پادشاه بابل.پادشاه سرزمین سومر و اکد و
پادشاه چهار گوشه (جهان) پسر کمبوجیه پادشاه بزرگ.پادشاه انشان.نواده ی کوروش پادشاه
بزرگ.پادشاه انشان از عقاب چیش پش پادشاه بزرگ پادشاه انشان.از دودمان سلطنتی
پایان ناپذیر که " بعل" و"نبو" سلطنتشانرا گرامی میدارند و اینان برای خشنودی دل خود
سلطنتشان را خواهانند.وقتی من با وضع خوبی وارد بابل شدم در میان جشن و شادمانی مقر
حکومت خود را در کاخ شاهی استوار کردم.مردوک خدای بزرگ سبب شد که سکنه ی
گشاد دل بابل مرا.......کنند.من هروز به پرستش او همت گماشتم سپاهیان بیشمار من بدون مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کردند. من به هیچکساجازه نمی دادم که سرزمین سومر و اکد را دچار هراس کند من نیازمندیهای بابل و همه معابدش را در نظر داشتم و در بهبود وضعشان کوشیدم. من یوغ ناپسند مردم بابل ....را برداشتم.خانه های مخروبه ی آنان را آباد کردم.من به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم.مردوک خدای بزرگ از کردارم خشنود شد و بمن.کوروش پادشاه.که او را می پرستیدم و به کمبوجیه فرزندم که زاده کمر من است و بتمام سپاهیان من از روی لطف برکت بخشید و .با روحیه نیکو.مقام(الوهیت)شامخ اورا بسی تجلیل نمودیم.تمام پادشاهانی که دربارگاههای خود بر تخت نشسته اند در سر تا سر چهار گوشه ی
جهان از دریای علیا تا سفلی.کسانیکه در.....مسکن داشتند.تمام پادشاهان کشور باختر که در خیمه ها مسکن داشتند خراج سنگینی برایم آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند.از....تا شهرهای «آشور» و« شوش» .«آگاده» .«آشنونا» و شهرهای« زمبان» تا ناحیه سرزمین «گوتیوم» و شهرهای مقدس ماورای دجله که مدتهای مدیدی معابدشان دستخوش ویرانی بود همه ی اینها را بجای خودشان برگردانده و در منزلگاه پایداری جا دادم.
من همه ی ساکنان آنها را جمع آوری کرده و منازلشان را بدانها باز گرداندم.خدای سومر و اکد که "نابونیدس"آنها را بابل آورده و خدای خدایان را خشمناک ساخته بود.من بخواست مردوک خدای بزرگ با صلح و صفا بجایگاه پسندیده ی خودشان باز گرداندم.باشد که تمام خدایانی که من در پرستشگاه هایشان مستقر ساخته ام روزانه بسود من در پیشگاه بعل و نبو مرا دعا کنند تا عمر من دراز شود و باشد که به مردوک بگویند
«کوروش پادشاه که ترا گرامی میدارد و فرزندش کمبوجیه ......بادا»
نوشته:سایه مردی از تبار ایران..................۵/۸/۱۳۸۶
شصت و هشتمین سالگرد شهادت شهید آزادیخواه وطن شهید لب دوخته
نویسنده . شاعر استاد فرخی یزدی را به تمام ایرانیان تسلیت عرض میکنیم
آن زمان که بنهادم سر بپای آزادی 
دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر بدست آرم دامن وصالش را میدوم بپای سر
در قفای آزادی
در محیط طوفانزا ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد
با خدای آزادی
دامن محبت را گر کنی زخون رنگین میتوان تو را گفتن پیشوای آزادی
(۱۲۶۸ - ۱۳۱۹ خورشیدی) فرزند محمد ابراهیم سمسار یزدی شاعر بنام معاصر ایران در سال ۱۲۶۸ خورشیدی در یزد زاده شد. علوم مقدماتی را در یزد فرا گرفت و از شانزده سالگی به کار مشغول گردبد. فرخی در همان اوایل جوانی به سرودن اشعار اجتماعی با مضامین بکر و بی سابقه پرداخت. وی از اول تا آخر با زور و زور گویی مخالفت میورزید.
از خواندن شعری که در نوروز سال ۱۲۸۹ در بین اجتماع مردم خوانده بود، حاکم شهر یزد آن را در مزمت خود احساس کرده دستور داد تا دهان فرخی را با سوزن و نخ دوخته رهسپار زندانش ساختند. سرانجام بر اثر فشار مردم بر دولت بعد از دوماه تحمل زجر و شکنجه از زندان آزاد گردید و به تهران عزیمت نمود. به مجرد رسیدن به تهران مقالات و اشعار مهیجی را در باره آزادی و بر ضد استبداد و زور و زورگویی در جراید به نشر سپرد و توجه طبقات رنج کشیده ایران را بخود جلب نمود. در جریان جنگ جهانی اول (۱۹۱۴ - ۱۹۱۸ میلادی/ ۱۲۹۷ - ۱۲۹۳ خورشیدی) رهسپار بغداد و کربلا شد، در آنجا تحت پیگرد انگلیسها واقع شد، از آنجا از طریق موصل میخواست مخفیانه داخل ایران شود که در کمین روسها (تزاریها) افتاد و زندانی گشت. فرخی در سال ۱۳۰۰ روزنامه «توفان» را منتشر ساخت. در جشن دهمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر کبیر به اتحاد شوروی سفر نمود و بعد از مدت یازده روز اقامت به ایران بازگشت، سفرنامة خویش را در روزنامه توفان به نشر سپرد، به از چند شماره روزنامه توقیف و سفرنامه نا تمام ماند. در سال ۱۳۰۷ خ. به نمایندگی از مردم به مجلس شورای راه یافت. درمجلس نیز با مخالفتهای شدید بدخواهان واقع شد. فرخی یزدی سرانجام از طریق شوروی به برلن رفت و در مجلة «پیکار» چاپ برلن به نشر مقالات تند پرداخت، آخر به تقاضای دولت ایران از آلمان اخراج گردیده به ۱۳۱۲ ایران بازگشت، یکسال بعد از باز گشت زندانی و آخر به سال ۱۳۱۹ به دستور رضاخان بعد از شکنجههای فراوان با آمپول هوا زندگی را بدرود گفت و از مدفن وی نیز اطلاع دقیقی در دست نیست.
قسم به عزت و قدر مقام آزادی
که روح بخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس
که داشت از دل و جان احترام آزادی
یاد و خاطره اش همیشه جاوید
نوشته : سایه مردی از تبار ایران.........24/7/1386
ايران سرزمين هميشگيِ آرياييان بيشتر منابع تاريخي، مردمان امروزه ايران را بازماندگان آريايياني ميدانند كه از سرزمينهاي دوردستِ شمالي به سوي جنوب و سرزمين فعلي ايران كوچ كردهاند و مردمان بومي و تمدنهاي اين سرزمين را از بين برده و خود جايگزين آنان شدهاند. تاريخ اين مهاجرتها با اختلافهاي زياد در دامنه وسيعي از حدود 3000 سال تا 5000 سال پيش؛ و خاستگاه اوليه اين مهاجرتها نيز با اختلافهايي زيادتر، در گستره وسيعي از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسيا، حوزه درياي بالتيك، شبهجزيره اسكانديناوي، دشتهاي شمال آسياي ميانه و قفقاز، سيبري و حتي قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسيع اين اختلافها، خود نشاندهنده سستي نظريهها و كمبود دلايل و برهانهاي اقامه شده براي آن است. اغلب متون تاريخيِ معاصر، اين خاستگاهها و اين مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غير دقيق به پايان رسانده و اين مبادي مهاجرت را دقيقاً معرفي نكرده و آنرا بطور كامل و كافي مورد بحث و تحليل قرار ندادهاند. در اين متون اغلب به رسم نقشهاي با چند فلش بـزرگ اكتفا شده است كه از اقصي نقاط سيبـري و از چپ و راست درياي مازندران به ميانه ايران زمين كشيده شده است. از آنجا كه ميدانيم مهاجرتهاي انساني و جابجايي تمدنها در طول تاريخ همواره به دليل دستيابي به «شرايط بهتر براي زندگي» بوده است، در دوران باستان اين «شرايط بهتر» بويژه عبارت از آب فراوانتر و خاك حاصلخيزتر بوده است. اگر چنانچه بتوانيم دلايلي براي اين گمان فراهم سازيم كه در روزگار باستان ويژگيهاي آبوهوايي و چشمانداز طبيعي در فلات ايران مناسبتر از روزگار فعلي بوده است؛ و از سوي ديگر مشخص شود كه خصوصيات آبوهوايي در سرزمينهاي شمالي ايران نامناسبتر از امروز و حتي روزگار باستان بوده است؛ ميتوانيم مهاجـرت بـزرگ آريـاييـان به ايـران امروزي را با ترديد مواجه كنيم و حتي احتمال مهاجرتهايي از ايران به نقاط ديگر جهان را مطرح سازيم. از آنجا كه رشد و ازدياد جمعيت همواره در زيستبومهاي مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعيد به نظر ميرسد كه جوامع كهن، سرزمينِ با اقليم مناسب و معتدل ايران را ناديده گرفته و در سرزمينهاي هميشه سرد و يخبندان سيبري، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ايران شده باشند. و همچنين ميدانيم كه در تحقيقات ميداني نيز سكونتگاههايي نيز در آن مناطق پيدا نشده است. ما در اين گفتار به اين فرضيه خواهيم پرداخت كه ايرانيان يا آرياييان «به ايـران» كوچ نكردند، بلكه اين آرياييان از جملة همان مردمان بوميِ ساكن در ايران هستند كه «در ايـران» و «از ايـران» كوچ كردند و پراكنش يافتند. شواهد باستانزمينشناسي ميدانيم كه آخرين دوره يخبندان در كرة زمين، در حدود 14000 سال پيش آغاز شده و در حدود 10000 سال پيش پايان يافته است. دورههاي يخبندان موجب ايجاد يخچالهاي بزرگ و وسيع در قطبها و كوهستانهاي مرتفع شده و در سرزمينهاي عرضهاي مياني و از جمله ايران به شكل دورههاي باراني و بينباراني نمودار ميشود. دورههاي باراني همزمان با دورههاي بينيخچـالي و دورههاي بينبـاراني همزمان با دورههاي يخچالي ديده شدهاند. رسوبهاي چالههاي داخلي نشان ميدهد كه ايران در دورههاي گرم بينيخچالي شاهد بارندگيهاي شديدي بوده كه موجب برقراري شرايط آبوهوايي مرطوب و گسترش جنگلها در نجد ايران شده و در دورههاي سرد يخچالي به استقبال شرايط آبوهوايي سرد و خشك ميرفته است. بدين ترتيب در حدود 10000 سال پيش، با پايان يافتن آخرين دوره يخبندان، شرايط آبوهوايي گرم و مرطوب در ايران آغاز ميشود. شواهد باستانزمينشناسي نشان ميدهد كه با آغاز دوره گرم و مرطوب و عقبنشيني يخچالها به سوي شمال، به مرور بر ميزان بارندگيها افزوده ميشود. بطوريكه در حدود 6000 سال تا 5500 سال پيش به حداكثر خود كه 4 تا 5 برابر ميزان متوسط امروزي بوده است، ميرسد. متعاقب آن آب درياچههاي داخلي بالا ميآيد و به بالاترين سطح خود ميرسد و تمامي چالهها، كويرها، درهها و آبراههها پر از آب ميشوند. اين دورهاي است كه در اساطير ملل مختلف با نامهاي گوناگون و از جمله توفان عصر جمشيد و توفان نوح ياد شده است. افزايش بارندگي و طغيان رودخانهها يكبار ديگر در حدود 4500 سال پيش شدت ميگيرد، اما بزودي بارندگيها پايان يافته و در حدود 4000 سال پيش خشكسالي و دورة گرم و خشكي آغاز ميشود كه در 3800 سال پيش به اوج خود ميرسد و همانطور كه پس از اين خواهيم ديد، اين زمان مصادف با جابجايي بزرگ تمدنها در فلات ايران و افول و خاموشي بسياري از سكونتگاهها و شهرها و روستاهاي باستاني ايران است. آبوهواي گرم و مرطوب دوران ميان 10000 تا 4000 سال پيش، پوشش گياهيِ غني و جنگلهاي متراكم و انبوهي را در سرزمين ايران و حتي در صحاري امروزيِ خشك و بيآب و علف ترتيب داده بوده است. در آن دوران گسترش جنگلها و عقبنشيني صحراهاي گرم، سرزمين سبز و خرمي را در ايران بزرگ شكل داده بود و دشتهاي شمال افـغانستان امروزي از سـاوانـاهاي وسيع (جنگلهاي تُـنك) و علفزارهاي مرطوب پوشيده بوده است. فراوانيِ دار و درخت در شمال افغانستان و بخصوص بخش غربي آن كه بادغيس (در اوستا «وَئيتيگَئِس») خوانده ميشود, در متن پهلوي بندهش گزارش شده است: ‘‘واتگيسان جايي است پر از دار و پر از درخت’’. اين وضعيت اقليميِ شمال افغانستان در متون تاريخي عصرهاي ميانه نيز آمده است؛ مسعودي در مروجالذهب از بلخ زيبا با آب و درخت و چمنزارهاي فراوان، ياد ميكند؛ واعظ بلخي در فضائل بلخ از صد هزار درخت بلخ نام ميبرد؛ نظاميِ عروضي از قول شهريار ساماني آنجا را به جهت خرمي و سرسبزي از بهشت برتر ميداند؛ و فريه سياح، مراتع بادغيس را بهترين مراتع تمام آسيا ميداند. امروزه بخشهاي وسيعي از بادغيس و بلـخ از صحاري خشك و شنهاي روان تشكيل شده است. اين شنهاي روان و بيابانهاي سوزان بويژه در پيرامون كرمان و سيستان با گستردگي هر چه بيشتر ديده ميشوند؛ در حاليكه در متون تاريخي دو هزار سال پيش به جنگلها و چمنزارهايي در اين نواحي اشاره شده است. در اين زمان سرزمين ايران داراي مراتع بسيار غني و زيستگاههاي انبوه حيات وحش بوده است. در اين منطقه بركهها، آبگيرها و تالابهاي طبيعي با آب شيرين كه محل زيست انواع آبزيان و پرندگان بوده و همچنين جنگلهاي وسيع و نيزارهاي متراكم وجود داشته است. بنابر دادههاي بخشهاي بالا در فاصله 10000 تا 4000 سال پيش، آبوهواي گرم و باراني در سراسر فلات ايران حكمفرما بوده است كه علاوه بر آن سطح زمين و رودها و همچنين مصب رودها پايينتر از امروز و سطح درياچهها و آبگيرها بالاتر از سطح امروزي آنها بوده و در نتيجه همه چالههاي داخلي، سرزمينهاي پست كنار درياچهها، درهها، كويرها و رودهاي خشك امروزي از آب فراوان و شيرين برخوردار بودهاند و در سراسر ايران اقليمي سرسبز با مراتع پهناور و فرآوردههاي گياهي و جانوري غني وجود داشته و شرايط مناسبي براي زندگاني انساني مهيا بوده است. شواهد باستانشناسي شرايط آبوهوايي گرم و مرطوب در مابين 10000 تا 4000 سال پيش را يافتهها و نشانههاي باستانشناختي نيز تأييد ميكند. از سويي بخش بزرگي از تپههاي باستاني و سكونتگاههاي كهن ايران از نظر زماني به همين دوره 6000 ساله گرم و پر باران تعلق دارند و همه آنها در كنار كويرهاي شورهزار، رودهاي خشك و مناطق بيآب و علف پراكندهاند كه اين نشان از شرايط بهتر آبوهوايي در زمان شكلگيري و دوام آن تمدنها دارد. استقرار اين تمدنها در كنار چالهها و كويرهاي خشك و نمكزار، نشانه وجود آب فراوان و شيرين در آنها بوده است و خشكرودهاي امروزيِ مجاور تپهها، آب كافي و زلال اهالي شهر يا روستا را تأمين ميكرده است. از سويي ديگر دركنار درياهاي امروزي نشانهاي از تپههاي باستاني به چشم نميخورد. تپههاي باستاني در جنوب با ساحل خليجفارس فاصلهاي چند صد كيلومتري دارند كه نشان ميدهد در دوران يخبندان كه سطح درياهاي جنوب پايينتر از سطح فعلي بوده، پس از بالا آمدن آب دريا، سكونتگاههاي انساني به زير آب رفته است و در دوران بينيخبندان كه سطح درياهاي جنوب بالاتر و همچنين سطح زمين پايينتر بوده و رسوبهاي ناشي از سه رود بزرگِ كارون، دجله و فرات كمتر جايگير شده بودند، آب خليجفارس تا نزديكيهاي تمدنهاي آنروز در شوش و سومر ميرسيده است. كتيبههاي سومري به روايت اين نفوذ آبها به درون مياندورود پرداخته و از شهر باستاني «اريدو» به عنوان “شهري در كنار دريا” نام بردهاند. سكونتگاههاي باستاني در شمال و در كرانه درياي مازندران نيز با ساحل فاصلهاي دهها كيلومتري دارند، كه نشان ميدهد در زمان رونق آن باششگاهها، سطح درياي مازندران بالاتر از امروز بوده است. همچنين باقيمانده سدهاي باستاني و از جمله سد و بندهاي ساخته شده بر روي درهها و آبراهههاي كوه خواجه در سيستان نيز نشانه بارندگيهاي بيشتر در زمان خود است. اين بندها آب مصرفي لازم براي نيايشگاهها و ديگر ساختمانهاي بالاي كوه خواجه را تأمين ميكردهاند. امروزه نه تنها آن آبراههها، بلكه حتي دريـاچـه هـامـون نيز كاملاً خشك شده است. خشكساليهاي كوتاه مدت اخير در ايران نشان داد كه حتي چند سال كمبود بارندگي ميتواند به سرعت درياچهها و آبگيرها و رودهاي بزرگ را خشك سازد و چرخه حيات و محيط زيست را در آنها نابود كند. خشك شدن درياچه ارژن در فارس و زايندهرود در اصفهان نمونهاي از اين پديده نگران كننده بود. نشانههاي باستانشناختي، همچنين آثار رسوبهاي ناشي از سيلهاي فراوان در حدود 5500 سال پيش را تأييد ميكند. به عنوان نمونه ميتوان از حفاري قرهتپه توسط استاد مير عابدين كابلي در منطقة قمرود كه با هدف ثبت دامنه دگرگونيها و تغييرات ناشي از طغيان آبها انجام شد، نام برد. بر اين اساس در حدود 5500 سال پيش وقوع سيلهاي مهيبي منجر به متروك و خالي از سكنه شدن كل منطقه قمرود و مهاجرت مردم به ناحيههاي مرتفعتر مجاور شده است. علاوه بر اينها, وجود نگارههاي روي سفال از غزال، فيل، گوزن، پرندگان وابسته به آب و آبزيان، و حتي لاكپشت، ماهي و خرچنگ، نشانه شرايط مطلوب آبوهوايي در زمان گسترش آن تمدنها بوده است. در اينجا بايد به اين نكته مهم نيز اشاره كرد كه همزمان با دورهاي كه در فلات ايران شرايط محيط زيست بسيار مطلوب براي جوامع انساني وجود دارد و از آن بهرهبرداري نيز ميشود، در سراسر سرزمين سيبري و شمال آسياي ميانه و شمال قفقاز كه آن ناحيهها را محل كوچ و مهاجرت آرياييان به حساب ميآورند، تنها چند نمونه معدود از گورپشته يا شواهدي از زندگي غير يكجانشيني پيدا شده است كه از جمله آنها ميتوان از پناهگاههايي در بخشهاي شمالي حوضه آبريز درياچه آرال نام برد. در آن زمان، در آن سرزمينها تنها سرما و يخهاي باقيمانده از دوره يخبندان حكمفرما بوده و آنچه پيدا شده عموماً متعلق به عصرهاي جديدتر و كوچ ايرانيان و اقوام ديگر به آن نقاط ميباشد. شواهد اسطورهشناسي و متون كهن از نگاه اسطورهشناسي و متون كهن، افسانة توفان يادگاري از دوران پر باران و مرطوب گذشته است. در متون پهلوي و از جمله بنـدهش آمده است كه «تيشتر» باراني بساخت كه درياها از او پديد آمدند و همه جاي زمين را آب فرا گرفت و خشكيهاي روي زميـن بر اثر بالا آمدن آب به هفت پاره يا هفت كشور تقسيم شدند. در ونديداد از ديوي بنام «مَهرَك اوشا» كه در برخي نامههاي پهلوي به «ملكوش» و در مينويخرد بنام «ملكوس» آمده، نام برده شده كه ديوي است مهيب كه به مدت چند سال زمين را دچار باران و تگرگ و برف و باد و باران ميكند. به روايت ونديداد، اهورامزدا جمشيد را از اين آسيب آگاه ميسازد و دستور ساخت جايگاهي بنام «وَر» را به جمشيد ميدهد تا هر يك از آفريدگان پاك آفريدگار، از مردم و مرغان و پرندگان و چارپايان و گياهان و تخم گياهان و آتش و هر آنچه زندگي مردمان را بكار آيد را در آن جايگاه نگاه دارد و پس از سپري شدن هجوم اين ديو و فرو نشستن توفان، از آن پناهگاه بدر آيند و جهان را دوباره آبادان سازند و از نيستي برهانند. اين سرگذشت ايراني به شكلهاي گوناگوني روايت شده است. از جمله هندوان بر اين اعتقادند كه توفان بزرگ موجب گرفتاري «مانو» شد, اما «ويشنو» كه خود را به شكل يك ماهي با شاخي بزرگ ساخته بود، كشتي او را راهنمايي كرد تا بتواند در «كوهستانهاي شمالي» فرود آيد. ويشنو خود قبلاً مانو را از توفان بزرگ آگاه كرده و به او فرمان مقابله داده بود. مانو به هفت دانشمند و يك جفت نر و ماده كه از همه جانداران گيتي در كشتي داشت، فرمان داد تا از كشتي پياده شوند و همراه با خشكيدن آبها در سرزمينها گسترده شوند. مانو تخم همه گياهان را نيز با خود برداشته بود. عبارت «كوهستانهاي شمالي» در داستانهاي هندياني كه در سرزمينهاي پيرامون رود سند (هند) و پنجاب زندگي ميكردند، اشاره آشكاري است به كوچ آنان از كوهستانهاي پـاميـر و بـدخشـانِ افغانستان امـروزي كه از اصليترين سرزمينهاي ايراني بوده است. روايت ديگري از توفان بزرگ، داستان توفان نوح است كه قديميترين روايت شناخته شده آن به سومريان تعلق دارد و بعدها مورد اقتباس بابليان و اكديان قرار ميگيرد و در كتاب عهد عتيق (تورات) هم تكرار ميشود. سرگذشت توفان بزرگ و سيلابها، همچنين در تاريخهاي سنتي چينيـان نيز آمده است. به موجب «كتابهاي خيزران» در زمان «يـو» Yu ، مؤسس سلسله «شيـا» يا نخستين سلسله، سيلابهاي عظيمي سراسر امپراطوري را تا بلندترين تپهها در بر گرفت. «يـو» با كمال شايستگي موفق به فرو نشاندن سيلابها در مدت سيزده سال ميشود. شواهدي از وضعيت درياهاي باستاني در آثار ابوريحان بيروني (همچون «تحديد نهاياتالاماكن») نيز به چشم ميخورد. بيروني هنگام شرح ساخته شدن آبراهة سوئز به فرمان پادشاهان ايراني، از دريايي به جاي سرزمينهاي سفلاي مصر ياد ميكند؛ دريايي كه وجود آن در آثار هرودت نيز نقل شده است. او اعتقاد دارد كه در دوران پادشاهي ميانه مصر، اين دريا بحدي گسترش داشته است كه كشتيها نه تنها در شاخابههاي نيل، بلكه بر روي دشتهاي خشك امروزي نيز ره ميسپردهاند و هنگام عزيمت به ممفيس از كنار اهرام ميگذشتهاند. افسانهها و روايتهاي شفاهيِ نقل شده از زبان مردمان مناطق كويريِ مركزي ايران، وجود دريايي بزرگ در جاي كوير خشك امروزي را تأييد ميكند. نگارنده داستانهاي متعددي در شهرهاي دامغان، ساوه، كاشان، زواره، ميبد، نائين، يزد و بردسكن شنيده است كه در اغلب آنها به درياي بزرگ، جزيرههاي متعدد، بندرگاه و لنگرگاه و حتي به فانوس دريايي اشاره شده است. در ادامه، نگارنده به دو نكته ديگر تنها اشارهاي ميكند: نخست، روايت فرگرد دوم ونديداد و پهناور شدن زمين و گسترش مردمان بخاطر افزوني جمعيت در زمان جمشيد و به سوي نيمروز و به راه خورشيد، كه به گمان نگارنده سوي نيمروز يا جنوب در اينجا اشاره به سوي تابش خورشيد گرم نيمروزي و گرم شدن هوا است و نه اشاره به سمت گسترش جوامع انساني، كه در اينباره تعبير “به راه خورشيد”، سمت و سوي پراكنش كه از «شرق به غرب» است را بهتر روشن ميسازد. و ديگر، سرگذشت فريدون در شاهنامه فردوسي و تقسيم پادشاهي جهان بين سه پسرش ايرج و سلم و تور كه اشارهاي به مهاجرت ايرانيان از دل ايران به سوي سرزمينهاي شرقي و غربي است. سلم و توري كه بعدها و به موجب گزارشهاي ايراني به برادر كوچك خود تاختند و اشارهاي است به يورش باشندگان سرزميـنهاي شرقي و غربي ايران به سرزمين مادري خود. اما پس از اين دوران طلايي يعني در حدود 4000 تا 3800 سال پيش خشكسالي و قحطي بزرگي به وقوع ميپيوندد و دوره گرم و مرطوب جاي خود را به دوره گرم و خشك ميسپارد. در اين زمان سطح آبها به سرعت پايين ميرود و درياچهها و رودهاي كوچكتر خشك ميشوند و سكونتگاههاي انساني را با بحراني بزرگ مواجه ميسازد. بحراني كه با كمبود آب آغاز شده و به سرعت تبديل به كمبود مواد غذايي، ركود و نابودي كشاورزي، گسترش بيابانها، نابودي مراتع، از بين رفتن زيستبوم طبيعي و عواقب بغرنج آن ميشود. اين خشكسالي موجب ميشود تا مردمان ساكن در ايران، مردماني كه پس از توفان بزرگ از كوهستانها فرود آمده و سرزمينهاي پيشين خود را دگر باره آباد ساخته بودند، باز هم دگرباره و عليرغم ميل قلبي خود، به دنبال يافتن سرزمينهاي مناسبتر به جستجو و كوچهاي دور و نزديك بپردازند و بيگمان چنين رويدادهاي نامطلوب طبيعي و كمبودهاي نيازمنديهاي انساني، موجب اختلافها، درگيريها، جنگها و ويرانيها ميشده است. درگيريهايي كه وقوع آن مابين ساكنان واحهاي كوچك و هنوز كم و بيش حاصلخيز، با تازه از راه رسيدگانِ جستجوگرِ آب و زمين، اجتناب ناپذير است. اين پيامدها را كاوشهاي باستانشناسي تقريباً در همه تپههاي باستاني ايران تاييد كرده است: «پايان دوره زندگي انسان در حدود 4000 سال پيش و همراه با لايهاي از سوختگي و ويراني». نابودي و سوختگياي كه نه فرآيند يورش آرياييان، بلكه نتيجه درگيريهايي بر سر منابع محدود نيازهاي بشري بوده است و تا حدود 3500 سال پيش به طول ميانجامد، صدها سالي كه به جز معدودي تمدنهاي جنوبغربي ايران و شهرهاي مياندورود، به ندرت در تپههاي باستاني آثار زندگي در اين دوره را بدست ميآوريم. اين سالهاي سكوت نسبي در سرگذشت ايران، شباهت زيادي به شرايط پادشاهي ضحاك در شاهنامه فردوسي دارد. در پايان اين دوره و همزمان با آغاز عصر آهن يعني در حدود 3500 سال پيش، بهبود وضعيت آبوهوايي به تدريج آغاز ميشود و زمينه را براي گسترش وشكوفايي تمدنهاي نوين ايـراني فراهم ميسازد كه در حدود 2800 سال پيش به شرايط مطلوب اقليميِ پيشين خود دست مييابد. با توجه به نكات بالا مسئله كوچ آرياييان از شمال به سوي سرزمين فعلي ايران و آسياي ميانه ممكن به نظر نميرسد. آنچه بيشتر به ذهن نزديك ميآيد، اينست كه آرياييان همان مردمان بومياي هستند كه از روزگاران باستان در اين سرزميني كه از هر حيث براي زندگاني مناسب بوده است، زيستهاند و آثار تمدن آنان به فراواني در اين سرزمين ديده شده و در جاي ديگري اثري از سكونت آنان به دست نيامده است. بدرستي كه تغييرات فرهنگي و تمدني عصر آهن نتيجة منطقي تكامل عصر مفرغ است و نه تحولاتي ناشي از ورود اقوام ديگر به منطقه. اين آرياييانِ ساكن بومي ايران، هنگام افزايش شديد بارندگي دست به مهاجرت به سوي زمينهاي مرتفع ميزدند؛ و هنگام كاهش شديد بارندگي به زمينهاي پست و هموار پيشين باز ميگشتند. اينان پس از توفان بزرگ دستكم دو بار از دل ايران به سوي نقاط ديگر مهاجرت كردهاند: 1- يكبار پس از عقبنشيني درياها و درياچههاي داخلي و خشك شدن باتلاقهاي باقيمانده از توفان بزرگ، كه از كوهستانهاي مجاور به سوي جلگهها و دشتهاي رسوبيِ هموار و حاصلخيز، كوچ كرده و فرود آمدند؛ كه در نتيجه، اين مهاجرتها كوچي «عمودي»، از ارتفاعات به سوي دشتها و واديها بوده است. زمان آغاز اين جابجاييها در ميانه دوره گرم و مرطوب، و پس از پايان بارندگيهاي شديدِ موسوم به توفان عصر جمشيد يا توفان نوح، و حدود 5500 سال پيش بوده است. به عنوان نمونهاي از اينگونه مهاجرتها ميتوان از دو كوچ بزرگ نام برد: نخست، كوچ هنديان آريايي از پيرامون كوهستانهاي هندوكش به سرزمينهاي تازه خشك شدة پنجاب و پيرامون رود سند كه يادمان تاريخي آن در متون كهن «ريگودا»ي هندوان باقي مانده است؛ و ديگري، كوچ عيلاميان و سومريان، كه از كوهستانهاي غربي ايران به سرزمينهاي باتلاقيِ تازه خشك شدة خوزستان و مياندورود يا بينالنهرين انجام شده است. در بخشهاي كهن كتاب عهد عتيق يا تورات (سِفر پيدايش، باب يكم)، رويداد كـوچ سـومـريان آشكارا مهاجرتي “از مشـرق” به سوي زمينِ سـومـر يا شِنعـار، مورد توجه و اشاره قرار گرفته است. اين گروه اخير انديشة ايجاد تمدن را با خود تا درة نيل و مصر در آفريقا پيش بردند و مصريان با بهرهگيري از آن به پيشرفتهاي بزرگي نائل آمدند. در اين باره حتي فرضيههايي دائر بر مهاجرت فنيقيان از سواحل خليج فارس به كرانه درياي مديترانه مطرح است. از سوي ديگر ميدانيم كه سومريان از نظر جسماني شباهت كاملي به ساكنان بلوچستان و افغانستان امروزي و درة سند داشتهاند؛ آثار هنري و معماري آنان گواهي ميدهد كه تمدن سومر و تمدن شمالغرب هندوستان يا سرزمينهاي شرقيِ ايراني، به يكديگر همانند بودهاند و بيگمان از يك خاستگاه سرچشمه گرفتهاند. كاوشهاي اخير استاد يـوسف مـجيدزاده در منطقة جـيرفـت اين فرضيه را بيش از پيش تقويت كرده است. 2- و بار ديگر، مهاجرتهايي به هنگام خشكساليِ مابين 4000 تا 3500 سال پيش كه به دنبال ناحيههاي مناسبتر، محل زندگاني خود را تغيير داده و از پي زيستگاههاي بهتر، از ايران يا به تعبير سومريان، از “سرزمين مقدس” مادري خود به سوي سرزمينهاي ديگر متوجه شدند و سكونتگاههايي را كه در 5500 سال پيش فراهم ساخته و مدت 1500 سال در آنها زندگي كرده بودند را بر اثر رويدادهاي ناگوار اقليمي ترك كردند. در سرزمين باستاني ايران بزرگ، اقوام و مردمان گوناگوني زندگي ميكردهاند كه يكي از آنان و احتمالاً نام عموميِ فرهنگيِ همة آنان «آريـايـي» بوده است. «همة اقوام و مردمان ايرانِ امروزي»، فرزندان «همة آن اقوام و مردمان كهن» و از جمله آرياييان هستند. اينان در طول زمان و همراه با تغييرات اقليمي و آبوهوايي دست به كوچهاي متعدد و پرشمارِ كوچك و بزرگي زدهاند كه عمدتاً از بلنديهاي كوهستان به همواريهاي دشت و بالعكس بوده است. خاستگاه تاريخ ايرانيان را نميتوان تنها به انگاره مهاجرتي كه زمان نامشخص، مبدأ نامعلوم، مقصدي ناپيدا و مسيري ناشناخته دارد، منسوب دانست و تنها آنان را نياكان ايرانيان امروزي شناخت. در باورهاي ايراني كهن «شمال» يا «اپاختر» پايگاه اهريمن است؛ جايگاه ديوان و نابكاران و درِ ورود به دوزخ است. ايرانياني كه همواره به سرزمين مادري و خاستگاه خود و وطن خود عشق ورزيدهاند، اگر سرزمينهاي شمالي خاستگاه آنان بود، در بارة آن اينچنين سخن نميراندند. با توجه به همه شواهدي كه تا اينجا بطور خلاصه گفته شد، به نظر ميرسد كه ايرانيان يا آرياييان «به ايران» كوچ نكردند؛ بلكه «در ايران» و «از ايران» كوچ كرده و به نقاط ديگر پراكنده شدهاند.
براي آگاهي از فهرست مفصل منابع و مآخذ به كتاب «مهاجرتهاي آرياييان و چگونگي آبوهوا و درياهاي باستاني ايران» از همين نگارنده رجوع كنيد. ايران، سرزمين هميشگيِ آرياييان (پژوهشي در رد فرضيه مهاجرت آرياييان از شمال) دكتر رضا مرادي غياثآبادي
این نرم افزار دیوان حافظ شیرازی هست که در اون دیوان کامل حافظ قرار گرفته (این برنامه حجم پایینی دارد)من خودم هم از این برنامه استفاده میکنم و خیلی راضی ام شما هم اگه خوشتون اومد حتما در قسمت نظرات نظر خودتون رو بیان کنید.
دانلود کنید
تاریخ ضرب سکه و پول در ایران
ماقبل پول هخامنشي اسكندر و و سلوكيان
قديميترين مقياس مبادلات چهارپايان بوده است. بعضي از كلمات از قبيل پول، سرمايه، دارايي و نظير آن در پارهاي از زبانهاي يوناني و لاتيني و سامي از مشتقات يكي از كلمات مربوط به چهارپايان است. به طور مثال پكونيا (Pecunia)و كاپيتال (Capital) كه در اصل سرحيوان است و كلمه كاپيتاليسم يعني سرمايهداري از آن مشتق شده است. در اوستا نيز دربارة مزد كارگران و يا گرفتن جريمه از چهارپايان ذكر شده است. در فصل هفتم «ونديداد» در چند قسمت از حقالقدم پزشك كه به صورت چهارپايان پرداخت ميشد مطالبي بيان شده است. در دورة هخامنشي نيز گوسفند پايه و ميزان پرداخت مواجب به كارگران و صنعتگران بوده است. دليل مشكلات فراوان خيلي زود ابزار پولي جاي حيوانات را در مبادلات گرفت. انواع صدفها در بعضي از ممالك خاور دور و افريقا و قسمتي از آمريكا و حتي در بعضي از جزاير اقيانوسي تا اين اواخر در مبادله و تجارت به كار ميرفته است. البته اين نوع كسب و تجارت خالي از اشكال نبوده است. لذا همانطور كه رفع اشكالات و احتياجات، انسان را متوجه فلزات براي ساختن وسايل زندگي و ابزار كار و اسلحه كرده بود، دير فاسد شدن، سهولت حمل و نقل و مبادله و توزين صحيح و آسانتر فلزات دليلي شد تا جاي چهارپايان را در معاملات بگيرد.
آهن، مس، برنز، نقره و آهن و طلا با اشكال مختلف مانند شمش، حلقه، ميله و تختههاي گرد يا چهارگوش و يا تبر، ديگ، كارد و غيره وسيله معاوضه شود. در كاوشهاي مناطق باستاني كشورهائي چون پاكستان، مصر، ايران ، نمونههايي از حلقهها با اوزان متفاوت بدست آمد. ميتوان گفت حلقهها و ميلههاي عموما مفرغي قديميترين ابزار معاوضه قبل از اختراع سكه هستند.
سكه عبارت است از يك قطعه فلز به وزن معين كه روي آن علامت رسمي دولت و يا حكومتي كه عيار و وزن آن را تعهد ميكند نقر شده باشد. بنا به گفته هرودت مورخ بزرگ يوناني ليديها اولين مردمي هستند كه سكه نقره و طلا ضرب كردهاند. بيشتر سكهشناسان با نظر هردوت هم عقيده هستند. وفور طلا و نقره در پادشاهي ليدي، باعث اختراع سكه در اين سرزمين شد. اولين پادشاهي كه در اين سرزمين اقدام به ضرب سكه كرد، كروزوس (560 تا 546 ق. م) نام دارد. اين سكهها قطعهاي پهن و نامنظم است از آلياژ نقره و طلا و به نام الكتروم (Electrom) آلياژ مخصوصي از يك قسمت نقره و سه قسمت طلا) كه روي آن شيارهاي موازي و پشت آن فرورفتگيهايي حك شده است. در بعضي از فرورفتگيها نقشي مشابه روباه كه مظهر باكوس يكي از مظاهر مورد پرستش اهالي ليدي است ديده ميشود در شهرهاي ديگر ساحلي مثل ميله و افز نيز سكههايي با نقوش حيوانات مختلف ضرب شده است.
اولين سكه استاندارد دنيا در دوره كروزوس در سرزمين ليدي ضرب و بنام كرزوئيد معروف شد.
وزن و مقدار آن به تعهد حكومت ليدي رسيد و علامت مخصوصي روي آن ضرب شد. يك طرف آن نقش گاوميش و شير دارد كه در حال جنگ با يكديگرند و طرف ديگر سكه داراي نقش دو مربع فرورفته بوده است.
ايرانيان پس از فتوحات پي درپي آسياي صغير به وجود سكه و لزوم آن پي بردند. پادشاهان هخامنشي چون كوروش و كمبوجيه سكهاي ضرب نكردند اما به شهرها و ممالكي كه جزء مستعمرات ايران بود و سكه در آنها رواج داشت اجازه ضرب سكه دادند. داريوش اول براي نخستين بار در ايران اقدام به ضرب سكه طلا و نقره نمود و از آن پس معاملات به وسيله سكه با ايالات غربي، شاهنشاهي هخامنشي را محكمتر و مترقيتر كرد.
داريوش اول ترتيب تناسب طلا و نقره را بنابر آنچه در ليدي معمول بود، به كار برد و سكه طلا به نام «دريك» با وزن 41/8 گرم و سكه نقره بنام «سيكل» (شكل) Shegel به وزن 6/5 گرم ضرب كرده است. زيرا در اين سال داريوش به تشكيلات مملكتي نظم و ترتيب بخشيد و سكه را كه مهمترين عامل اقتصادي بود در داد و ستد و تجارت رايج كرد. در زمان هخامنشيان علاوه بر شاهان هخامنشي ايالتهاي وابسته بنام ساتراپ و دولتهاي زير سلطه نيز حق ضرب سكه داشتند.
سكههاي دريك و شكل با وزن مشخص به تناسب يك و احد طلا در برابر 3/1 – 13 واحد نقر برگزيده و ضرب ميشد. اين قاعده در تمام شهرهاي يوناني، آسياي صغير، قبرس و فينيقيه كه سكه داشتند رايج بود. سكههاي شاهي معمولا طرحهاي مشابه دارند و فقط تصوير هر شاهنشاه با ديگري تفاوت دارد. روي سكه تصوير نيمرخ شاهنشاه كمان بدست يا تصويري بسان كماندار پارسي نقر است، تركش بر پشت ، يك زانو به زمين زده، با يك دست زوبين را گرفته و با دست ديگر كمان را ميكشد. زانو زدن پادشاه به اعتقاد برخي از محققين نشانة نيايش اهورامزدا است. در نوع ديگر شاهنشاه كمان بدست در حال دويدن است و با دست ديگر نيزه را حالت مايل رو به زمين نگاه داشته است. در پشت سكههاي شاهنشاهي معمولا فرورفتگي نامنظم مربع يا مربع مستطيل وجود دارد كه به نظر در اواخر اين فرورفتگيها نقشي شبيه دماغه كشتي را تداعي مينمايند. در اواخر دوره هخامنشي بخصوص سكههاي داريوش سوم گاه بجاي نيزه، خنجر در دست پادشاه ديده ميشود. همانگونه كه گفته شد ساتراپها كه نمايندگان شاهان در استانهاي زير سلطة حكومت هخامنشيان بودند. اغلب اجازه ضرب سكه داشتند. متاسفانه سكههاي همة ساتراپهايي كه اسمشان در تاريخ آمده پيدا نشده است. ساتراپهايي كه اجازه ضرب سكه داشتند ميتوانستند چهره پادشاه و حتي تصوير خود را روي سكه نقر كنند. سكههايي كه بدست آمده بيشتر مربوط به ساتراپهايي است كه در ايالات غربي ماموريت داشتند و روي سكهها نيز به خطوط مختلف رايج در آن مناطق مانند خط آرامي، ليي، ايوني، يوناني و .... نوشتههايي موجود است. نوع ديگر سكههايي كه در دورة هخامنشي جريان داشت مربوط به شاهان و امراي تابع هخامنشي بود. مانند شاهان فينيقيه و قبرس و امراي كاري و پامفيلي و شهرهاي يوناني و آسياي صغير. در اين سكهها نمادها و سمبلهاي منطقهاي خودنمايي ميكنند مثلا سكههايي از فينيقيه موجود است كه نقش كشتي در آن ديده ميشود كه نشان از آشنايي اين قوم با اين وسيله ارتباطي و حمل و نقل دريايي است. هر منطقه با توجه به عقايد و باورها ونمادها و سمبلهاي ويژه خود را بر سكهها منقور و منقوش مينموده است.
در سال 330 قبل از ميلاد اسكندر مقدوني ايران را فتح كرد و امپراطوري هخامنشي با تمام عظمت و ثروت خود تسليم اين سردار فاتح مقدوني گرديد. اسكندر پس از فتح ايران با عنايت به هوش و ذكاوت خويش تصميم گرفت همان روند مبادلاتي گذشته را ادامه دهد. طوريكه ارزش دريك و شكل را پول يونان كه استاتر و درهم بود برابر و يكسان ساخت. سكههاي اسكندر به لحاظ تنوع نقش و زيبايي بسيار جالب است. در يك روي سكه تصوير اسكندر در حالتهاي متفاوت ديده ميشود و در طرف ديگر مظهر يكي از الههها يا ايزدان يوناني به زيبايي هرچه تمامتر نقش ميشده است.
پس ازمرگ اسكندر و تقسيم متصرفات او بين سردارانش در اوضاع ضرب سكه تغييري صورت نگرفت. زيرا اغلب آنها مانند اساندره (Cassandre) ،آنتي گون (Antigone) ، ليزيماك (Lisimague) سكه زدند و فقط به جاي نام اسكندر نام خود را نگاشتند. سلوكوس اول در سال 312 ق. م رسما سلسله سلوكيان را بنيانگذاري نمود. وي از سرداران اسكندر و ساتراپ بابل از مهمترين ساتراپهاي اسكندر بود كه ياري بطلميوس ، ساتراپ مصر تمام ايران را فتح و به حكمروائي مناطق متصرفي دست يافت. سكه سلوكوس و جانشينان وي به مانند سكه اسكندر در يك روي نيمرخ پادشاه نقر ميشد و در روي ديگر نقوشي از مظاهر مذهبي يوناني نقش ميشده است. سلوكوس تا سال 306 ق. م خود را در سكهها شاه نميخواند ولي از اين سال به بعد خود را شاه معرفي ميكرد. خطي كه در سكههاي اسكندر و سلوكيان منقور است خط يوناني كه معمولا نام و لقب پادشاه را دربر ميگيرد.
پارتيان
پارتها تيرهاي از قبيله آريائي پرني Perni ميباشد كه به صورت چادرنشيني در ناحية جي و جيحون و استپهاي بحر خزر زندگي ميكردند. آنان سواركاران ، تيراندازان و جنگجويان ماهري بودند در دورة هخامنشي اين مناطق تحت تسلط حكومت هخامنشي قرار داشت. در بسياري از جنگهاي هخامنشيان جنگجويان پارت شركت داشتند. آنها پس از حمله اسكندر تخت انقياد وي درآمدند و در جنگهاي مقدوني شركت جستند. فردي به نام آميناسب Aminasp كه از افراد پارت بود از طرف اسكندر به سمت فرمانداري پارت منصوب شد. در زمان سلوكيان براي ناحية پارت و باختر فرمانروايي واحد تعيين شد. پارتها كه از رفتار سلوكيان به تنگ آمده بودند، تحت رهبري رؤساي خود سر به شورش زدند و دولتي كوچك در منطقه تشكيل دادند. ارشك يا اشك اول در سال 250 ق. م در ناحيه پارت اعلام استقلال نموده و اين سلسله را بنيانگذاري نمود. اين سلسله در دوران حكمراني مهرداد اول به اوج قدرت و عظمت ميرسد و دست سلوكيان از تمامي مناطق ايران كوتاه ميشود و امپراطوري اشكاني به معناي واقعي ايجاد ميشود كه حدود و متصرفات در غرب از رود فرات گذشته و در شرق تا رود سند را در اختيار داشتند. در دوره اشكانيان معيار سنجش سكه نقره بود. پارتها سكة زر به كار نميبردند و اصول معاملات بر پاية سكههاي سيمين، سيمين برنزي بود و سكههاي طلا فقط در جشنها به عنوان مدال اعطا ميشده است. بناي پولي بر اساس مبناي پولي بر اساس مبناي پولي روميها بود و براي پرداخت و دادوستدها به شيوة سلوكيان عمل ميكردند. اين امر به ارتباط اقتصادي اين دوكشور كمك فراوان ميكرد. واحد پول پارتها درهم بود كه در وزن و تقسيمات كوچكتر نيز در ضرابخانهها ضرب ميشد. سكههاي مسين و برنزي براي مبادلات محلي و داخلي به كار ميرفت. سكههاي پارتي از لحاظ نقش بسيار متنوع هستند نقش روي سكهها نقش نيمرخ و نيم تنه پادشاه وقت است كه معمولا به طرف چپ نگاه ميكند. لباسها و نحوة آرايش ريش و موي شاه و لوازم و زينت آلات مورد استفاده دقيقا در تصاوير روي سكهها قابل كشف است. بر پشت اغلب درهم اشكاني، ارشك كمان بدست نشسته بر تخت تصوير ميشود كه در گرداگرد نقش به خط يوناني القاب پادشاه نوشته ميشود. خط يوناني در تمام 500 سال حكمراني اشكانيان بر سكهها منقور است ولي از زمان حكمراني بلاش اول (51 تا 78م) و بعد از آن به ندرت دو حرف اول نام پادشاه به خط و زبان پهلوي اشكاني نوشته ميشود. محل ضرب سكهها در اوايل دوره اشكاني به صورت چند حرف اول نام شهر به يوناني نوشته ميشد كه بعد به صورت علامت در سكه به نمايش درآمد و هر شهري كه سكه در آنجا ضرب ميشد علامتي مخصوص به خود داشت. در اوايل دورة اشكاني تاريخ ضرب سكه نوشته نميشد ولي از زمان فرهاد چهارم به بعد تاريخ ضرب بر سكهها نقر ميشود.
مقارن حكمراني سلوكيان و اشكانيان در بعضي از ايالتها و مناطق ايران از ضعف حكومت مركزي سرداران و بزرگان آن ايالتها استفاده و حكومتهايي محلي و تقريبا مستقل بوجود آوردند و اقدام به ضرب سكه نمودند . از جمله اين پادشاهيهاي محلي ميتوان به اليمائيد ، پارس و خاراسن اشاره نمود كه هر يك از اين سه پادشاهي در قسمتي از ايران اقدام به تشكيل حكومت و ضرب سكه نمودند. اليمائيها جزء آخرين اقوامي هستند كه در سرزمين كه امروزه بختياري ناميده ميشود حكومت ميكردند و ميراث دار تمدن ايلام باستان هستند آنها سلطه سلوكيان را نپذيرفته و حكومتي مستقل تشكيل دادند و چنان قدرتمند شدند كه از سوي خاور تا دشت خوزستان و از شمال تا اصفهان پيش رفتند. البته اين پادشاهي داراي فراز و نشيب فراوان بوده است. نخستين پادشاه اليمائيد كه سكه ضرب كرد هوكناپس بود كه سكه برنزي وي به سبك يوناني در حدود سال 162 ق. م ضرب شد و نقش آپولون خداي هنر و موسيقي يونان بر آن نقر است. از مهمترين خاندان حاكم بر اين پادشاهي كمنسكيرس است كه چندين پادشاه به اين نام بر آن وادي حكومت راندند و بنام و تصوير خود سكه ضرب كردند مهمترين نقشي كه سمبل و علامت اين پادشاهي محسوب ميشود و در بيشتر سكه به چشم ميخورد نقش لنگر است كه پشت تصاوير شاهان نقر شده است.
در ناحية بابل جنوبي در محل تلاقي دو رود دجله و فرات دولت كوچكي به نام خاراسن در پناه پارتها حكومت ميكردند. اين ناحيه به دست اسكندر بنيانگذاري شد و به همين جهت اسكندريه نام گرفت . با مرگ اسكندر تا مدتي از يادها رفت تا اينكه در زمان سلوكي يكي از پادشاهان دوباره آن را بازسازي كرد. در اين شهر كه به انطاكيه مشهور است، هوسپائوسين، شهربان اين ناحيه به ضرب سكه پرداخت. او در سال 126 ق.م با حمله پارتها مواجه شد و به طرف بابل گريخت. در آنجا به تقليد يونانيها سكة چهاردرهمي ضرب كرد.
در سال 122 ق. م مهرداد خاراسن را تحت سلطة دولت اشكاني درآورد. اين شهر به دليل موقعيت خوبي كه داشت، راه تجاري بين هند و پارت شد و تا زمان به قدرت رسيدن اردشير سكه در آن ضرب ميشد. سكههاي خاراسن از نقره و برنز هستند. معمولا يك طرف هيات پادشاه به سبك شاهان اشكاني نقر است و در طرف ديگر نقش آپولون و هركول از خدايان يوناني منقور است. خط سكهها يوناني است كه توسط طراحان سكه كه به خط و زبان يوناني آشنايي نداشتند تقليد ميشد و به همين خاطر غلط املائي زياد دارد.
ساسانيان
شاهان پارس كه خود را وارث امپراطوري قدرتمند ميدانستند در اين قسمت از ايران با حفظ سنتهاي گذشته و ابرام بر آن اقدام به ضرب سكههايي سنتي بر درهم نقره به وزن چهارگرم نمودند.
سكههاي چهاردرهمي بخصوص در اوايل فرمانروايي ضرب شده و رواج داشت. سكهها باارزش كمتر از درهم يعني ابول 6/1 درهم نيز در اين خطه متداول بود. بر سكههاي اوايل اين پادشاهي نقش نيمرخ شاه با كلاه پارسي و خط آرامي و آتشگاهي شبيه كعبه زردشت منقور است. در اواسط اين دوره نقش سكه تغيير مينمايد و به جاي آتشگاه نقش آتشدان نقر ميشود و تصاوير شاهان تحت تاثير اشكانيان تغيير مينمايد. نقش ماه و ستاره نيز بعدها در سكههاي اين پادشاهي بر سكهها منقور ميگردد.
در نبردي سخت در منطقه هومزدگان بين ارشير ساساني و اردوان پنجم اشكاني ، اردوان كشته ميشود و اردشير سلسله ساسانيان را بنيانگذاري ميكند و اردشير در 226 ميلادي در استخر تاجگذاري كرد. وي براي محكم كردن بنيان حكومت ، نزديكان و فرزندان خود را به فرمانروايي گماشت.
سكههاي ساساني با سه گونة زرين، سيمين، و مسين ضرب شده است. البته براي داد و ستدهاي داخلي از سكههاي مسين استفاده ميشد و سكههاي زرين و سيمين تنها براي تجارتهاي خارجي بوده است. ساسانيان به سكههاي نقره جوجن يا زوزن ميگفتند. واحد رايج پول در اين دوره درهم به وزن01/4 گرم بوده است.
نقش بيشتر سكههاي ساساني تصوير نيمرخ شاهان ساساني است و تصوير تمام رخ بسيار نادر است. مثل تصوير تمام رخ انوشيروان در ميان سكههاي ساساني. سكةپوراندخت تنها پادشاه زن با تصوير خود، سندي است بر نحوة آرايش و لباس پوشيدن وي كه با گيسواني آراسته به گوهر بر روي سكهاش نقش بسته است.
همچنين تصوير همسر بهرام دوم و وليعهد بر سكه گواهي بر لباس پوشيدن و آرايش ملكه و وليعهد اين دودمان است. بر روي همه سكههاي ساساني نوشتهاي به خط پهلوي ساساني وجود دارد. نوشتن نام ضرابخانه بر سكهها از زمان بهرام اول به بعد اجباري بوده است. تاج شاهان ساساني يكي از شاخصهاي مهم سكههاي ساساني است. بر پشت سكه معمولا نقش آتشدان منقور است. در سكههاي اردشير اول بنياندگذار اين سلسله آتشداني زيبا با دو پايه تزئيني در دو طرف ديده ميشود كه نمونه آن در سكههاي اوليه شاهپور دوم نيز نقر شده است. بعد از اردشير نقش آتشدان تغيير ميكند و شامل يك پايه ستون كه در بالاي آن محلي براي آتش تعبيه شده است، ميباشد و در دو طرف آتشدان 2 نفر انسان با ابزار رزم كه احتمالا پادشاه و مظهر يكي از خدايان مقدس زرتشتي است نقش شده است.
ظهور اسلام ، سكههاي عرب ساساني و عرب طبرستاني
پس از فتح ايران توسط مسلمانان در سال 652 ميلادي ، مسلمانان از خود سكهاي نداشتند و از سكههاي ساساني و بيزانسي براي تجارت و دادوستد استفاده ميكردند. ده سال پس از آنكه به ايران و ميان رودان دست يافتند در سال 10 يزدگردي برابر با سال 31 هجرت ضرب سكه را آغاز كردند. سكههاي اوايل دوران اسلامي به عرب ساساني معروف هستند. اين سكهها با سرسكههاي ساساني بخصوص سر سكههاي خسرو دوم و يزدگرد سوم ضرب ميشد و در طرف ديگر سكه نيز مانند سكههاي ساساني نقش آتشدان نقر است. در روي سكه در حاشيه سكه، قسمتي كه جاي خالي وجود دارد شعارهايي چون، لاالهالاالله و محمدرسول الله، الله ، بسم الله و مانند آن به خط كوفي اضافه ميشد، نام خلفا و امراي مسلمان روبروي تصوير به خط پهلوي نوشته ميشد، زمان ضرب اين سكهها از 31 هجري تا 79 هجري است. در اين سال به دستور عبدالملك بن مروان حاكم اموي طرح سكههاي اسلامي دگرگون شد، سكههاي خطي و نوشتاري و بدون تصوير جايگزين سكههاي عرب ساساني گرديد و او اولين كسي است كه به تغيير بنيادي در مسكوكات اسلامي پرداخت. ازآن پس ضرب سكههاي عرب ساساني متوقف شد به جز چند مورد استثنايي كه تا سال 83 هجري قمري كه در كوفه و توسط حجاجبن يوسف ضرب شد. در يك روي سكههاي اسلامي سوره اخلاص (توحيد) با حذف قل هو در دايره وسط و در حاشيه آيه 33 از سوره روم با حذف اول آيه و جايگزيني شعار محمد رسول الله نوشته ميشد و در روي ديگر در وسط شعار لااله الاالله وحده لا شريك له و در حاشيه محل و سال ضرب و نام سكه نوشته ميشد نوشتههاي سكههاي اموي به خط كوفي بدون نقطه و اعراب است. سكههاي خلفاي عباسي نيز به مانند سكههاي طراز اسلامي اموي كاملا نوشتاري است سنتها در آيات و شعارها تغييراتي بوجود آند كه علت آن برداشتها و عقايدي است كه اين خلفا داشتند. در زمان عباسيان ايالت طبرستان هنوز به تصرف مسلمانان در نيامد و سكههايي در اين منطقه ضرب ميشد كه كاملا شبيه سكههاي ساساني است تا اينكه در سال 143 ه . ق خليفه عباسي با نيرنگ و طرح دوستي با اسپهبد خورشيد به بهانه رفتن به خراسان و عبور از كنار دريا اسپهبد را در محاصره قراردادند و سرانجام بر طبرستان استيلاء يافتند و از آن تاريخ ضرب سكههاي طبرستاني توسط حكام زير سلطة عباسيان دنبال شد و تا اواخر قرن دوم هجري ادامه يافت. با اين تفاوت كه نام حكام به خط پهلوي به خط كوفي نوشته شد. روي سكه نام حاكم به خط كوفي و پشت آن محل ضرب سكه (تپورستان) و تاريخ آن آمده است.
حكومتهاي متقارن
طاهريان نخستين سلسلهاي بود كه از سال 206 ه. ق بعنوان يك پادشاهي در ايران سكه ضرب كردند. از طاهر و پسرش طلحه مسكوكات زرين و سيمين در دست است كه در ضرابخانههايي چون زرنگ، سيستان، سمرقند، نيشابور، محمديه، ضري شدهاند. در دوره صفاريان نيز سكه به طراز اسلامي ضرب ميشد كه علاوه بر نام شاهان صفاري نام خلفاي عباسي همزمان در سكه منقور است. در سدههاي سوم و چهارم ه. ق سامانيان در استانهاي شرقي حكومتي را پايهگذاري كردند كه 128 سال به طول انجاميد. سكههاي ساماني همانند سكههاي عباسي است فقط امير ساماني خود را به همراه خليفه عباسي روي سكه نقر ميكرد. سكههاي آل زيار كه قسمتهائي از شمال و مركز ايران را در تصرف خود داشتند به مانند سكه سامانيان و با شعارهاي اسلامي موسوم بر سكههاي آن ايام ضرب ميشد و نام پادشاه و خليفه عباسي روي سكهها قيد ميشد. نمونهاي از سكه آل زيار از وشمگير ظهيرالدوله ابو منصور در يك طرف محمدرسول ا… / ركنالدوله و ظهيرالدوله ابو منصور وشمگير در وسط آمده و در حاشيه آيه33 سوره روم و لااله الاالله وحده لا شريك له المطيعاله و در طرف ديگر بسم الله ضرب هذاالدرهم با ستارآباد سنه اثني و ستين و ثلثمائه 363 ق نوشته شده است.
آل بويه در ناحية كوهستاني ديلمان در شمال قزوين زندگي ميكردند و در سده چهارم هجري چنان قدرت پيدا كردند كه خلفاي عباسي را تا بغداد عقب راندند. سكههاي آل بويه گوياي مناسبات شاهزادگان بويهاي و پهنة قلمرو وسيع آنها از شمال تا جنوب ايران ميباشد. آنان همانند ايران قبل از اسلام سكههاي يادبودي مشابه سامانيان ضرب كردند. قديميترين سكهاي كه از آل بويه در دست است به سال 320 ه. ق در اهواز ضرب شده است.
سكههاي اين دوره نيز مانند دورههاي قبلي با شعارهاي اسلامي و نام شاه و خليفه عباسي همزمان و آياتي از قرآن مزين است.
غزنويان از پشتوانة غني و پهنة گسترده حكومتي برخوردار بودند و به ضرب سكههاي سيمين و زرين پرداختند.
سكههاي محمود غزنوي با جمله لااله الا الله محمد رسول ا… و نام خليفه در يك وجه و ديگر عناوين محمود چون يمين الدوله، امينالدوله، ابوالقاسم محمود، ولي اميرالمومنين به خط كوفي ضرب ميشد . عناوين و القاب مذكور براي اولين بار بعد از اسلام در روي سكههاي ايراني نقر شده و توسط يك شاه ايراني به كار رفته است.
با شكست غزنويان از تركان سلجوقي در نبرد نوافقان در جنوب غربي مرو، و پيروزي آنان بر آل بويه ديگر حكومتهاي محلي بنيان حكومت قومي سلجوقي نهاده شد. سلجوقيان نزديك به يك قرن (429 تا 511 ه.ق) در شهرها و مناطق مختلف ايران حكومت راندند. سكههاي شاهان سلجوقي همان روند ضرب سكههاي گذشته را ادامه داد ولي در اواخر اين دوره و بعد از انقراض سلجوقيان ايران،شاخهاي از اين قوم در منطقه آسياي صغير تاسيس شد و سكههايي ضرب نمود كه در نوع خود بينظير بوده است. در يك طرف اين سكهها نقش شير و خورشيد ديده ميشود كه براي اولينبار بر سكهها منقور شده است. شاهان سلجوقي براي اولين بار از لقب سلطان در روي سكهها استفاده نمودند.
از خوارزمشاهيان سكههاي زرين و مسين و سيمين با نامهاي قطبالدين سمه، ايل ارسلان، ابوالمظفر تكش، علاءالدين محمد و جلالالدين منكبرني (منكبرتي) به دست آمده است. معمولا در يك طرف سكه شعار اسلامي اسلامي و نام خليفه عباسي و آيهاي از سوره روم و در طرف ديگر نام و القاب پادشاه ذكر شده است.
در سال 616 ه.ق چنگيزخان مغول به حكومت خوارزمشاهيان خاتمه دارد و در زمان اندك همه ايران را تسخير نمود. پس از او هلاكو، نوهاش به حكومت عباسيان پايان داد و پسرانش تا سال 736 ه.ق بر ايران حكومت كردند.
مغول و ايلخانيان ، تيموريان
سكههاي مغولي از بهترين سكههاي ايران است سكههايي كه به خط ايغوري ضرب شده تا هشتاد سال هم رايج بوده است. همگوني در ضرب سكههاي سيمين ، توسط غازان محمود انجام شد. سكههايي را طرح پنج ضلعي نيز در اين دوره ضرب شده است. زمان سلاطين مغول واحد پول ايران تغيير كرد و لفظ تومان در پولهاي ايران درآمد. يك تومان واحد محاسباتي بزرگ بود كه برابر با ده هزار دينار ارزش داشت. دينار هم ديگر سكه طلا نبود بلكه سكهاي نقرهاي بود كه آن را آنچه ميگفتند. مغولها پولهاي طلاي خود را التون ميناميدند. نقش و نوشتة سكههاي اين دوره تغيير چنداني نسبت به قبل نكرد. همان شعارها و القاب و عناوين سلاطين روي سكههاي اين دروه نيز تكرار ميشود. فقط نام خلفاي عباسي روي سكه ذكر نميوشد و بجاي آن نام خلفاي راشدين بر سكهها منقور ميشود و همينطور سكههاي غازان خان علمده بر خط عربي از خط ايغوري و چيني به طور توآعان استفاده شده است.
اولين سكههاي تيمور نيز با نام تيمور و سيور قتميش ضرب شده است. سكههاي مسين با نام امير تيمور و سكههاي شاهرخ با تغييراتي در شكل و قطع سكه در سال 828 ه.ق به شكل چهارگوش و يا دايره بدون تزئين با نام خلفاي راشدين در حاشيه ضرب شده است. آخرين سكه تيموري از حسين بايقرا است. قبل از به قدرت رسيدن شاه اسماعيل صفوي، دو قوم تركمن بنامهاي آق قويونلو و قراقويونلوها كه ظاهرا نسبت فاميلي با هم داشتند در مناطقي از غرب و مركز ايران به حكومت ميرسند و سكههايي ضرب ميكنند كه بر اساس طراز و فرم رايج سكههاي ايران است.
صفويان ، افاغنه
اولين مسكوكات صفويه مربوط به شاه اسماعيل صفوي (907 – 930 ه.ق) است. در يك طرف آن شهادتين و در حاشيه نام دوازده امام شيعه نقر است. در طرف ديگر محل ضرب و القاب شاه چون السلطان، العادل، الكامل، الهادي، ابوالمظفر، خلدبعون الله ملكه و سلطانه ضرب شده است. براي اولين بار در تاريخ ضرب سكه در ايران از خط و زبان فارسي استفاده شده است. خط نسخ و حتي نستعليق روي سكه به چشم ميخورد. با توجه به مذهب رسمي در كشور شعار رسمي شيعه نيز در تمام سكههاي صفويه نقش شده است. همينطور در بيشتر سكههاي شاهان صفوي يك بيت شعر به فارسي نوشته شده كه در لابلاي اشعار نام حاكم و پادشاه نيز قيد شده است. در اواخر اين دوره بخصوص شاه سلطان حسين ، سكههاي معروف به بندانگشتي نيز علاوه بر فرم گرد رايج و مورد استفاده قرار گرفت كه تقريبا به شكل مستطيل هستند. همينطور سكههاي مسي و برنزي اين دوران منقوش به نقش حيوانات در اشكال مختلف هستند.
زماني كه اصفهان به دست افاغنه افتاد، اشرف افغان به ضرب سكههاي زرين پرداخت بر روي سكههاي اين پادشاه لاالهالاالله و محمد رسول الله و نام چهار خليفه راشدين آمده است و به زبان فارسي بيت شعر نوشته شده كه نام اشرف افغان در بين آن ديده ميشود بعد از قتل وي توسط محمود افغان روند ضرب سكه به همان صورت ادامه يافت.
افشاريه
اولين سكههاي افشاريه مربوط به جلوس نادر شاه است (1148 ه.ق) كه نوشته الخير في ماوقع كه ماده تاريخ تاجگذاريب نادر است به همراه يك بيت شعر بر سكه نقر است. بعدها نوشتههاي سكه محدود و به سلطان نادر و خلدالله ملكه با تاريخ ضرب و گاه نقوش اسليمي شد. نادر شاه در هند نيز سكه ضرب كرد . پس از مرگ نادر در سال 1160 ه . ق غير از سكههاي شاهرخ نوه نادر در خراسان، مسكوكات ديگر مدعيان چون كريم خان در فارس و محمدحسن خان قاجار در طبرستان از سكههاي افشاري به شمار ميرود.
زنديه
بر سكههاي كريم خان زند كه از سال 1171 ه . ق در شيراز به ضرب رسيد شعارهاي مذهبي چون لااله الاالله محمدرسول الله و الحمدالله رب العالمين يا صاحب الزمان ضرب شده كه در سال 1172 قمري كريم و يا كريم بر سكهها نوشته ميشود. بر يكطرف سكه يك بيت شعر نوشته شده و محل و تاريخ ضرب نيز در لابه لاي طرحهاي اسليمي ديده ميشود. بر فلوسهاي كريمخان زند تصاوير حيوانات و موجودات دريايي نقر و نقش ميشده است از جمله بر يكطرف يك نمونه از فلوسهاي كريمخان تصاوير دو نهنگ (ماهي) با تزئينات گل چهارپر و دو برگ متقارن و بر طرف ديگر نوشته فلوس و ضرب رشت 1168 ديده ميشود.
قاجار
پس از مرگ كريم خان زند آقامحمد خان قاجار يكي از نوادگان شاه طهماسب دوم را به پادشاهي ميرساند و خود در سال 1210 ه . ق بر تخت نشست . آرم شير و خورشيد كه بر روي سكههاي سلاجقه روم آمده بوده از زمان آقا محمدخان نيز باب شد، بخصوص در زمان محمد شاه كه بر سكههاي نقره هم نقر شد. سكههاي دوره قاجاريه با عكس شاهان ضرب ميشده است. وبراي اولين بار در ايران ضرب سكه به طريق ماشيني و با دستگاههاي مكانيكي جديد در زمان حكمراني ناصرالدين شاه و به سال 1294 هجري قمري صورت پذيرفته است.
نوشته سایه :مردی از تبار ایران ۳۰/۶/۱۳۸۶
كتيبههاي شاهان هخامنشي
هر گاه كه ايران مورد هجوم تاخت و تازهاي اهريمني ميشد، منابع كهن و دست نوشته ها از ميان ميرفت و در زماني ديگر با تغييرات فراوان جمع آوري و تدوين ميشد. عوض كتيبههاي شاهان هخامنشيني در سينه سنگها، هم چنان، به سان روزهاي آغازين خود، براي ما باقي ماندند. دزدان و غارت گران را، راهي براي انهدام اين صفحات زرين نبود. هر چند بسياري از نقش برجستهها و تنديسها را در دل سنگها تراشيدند و خراب كردند، اما هميشه در صورت غلبه نيروهاي اهريمني، نور و روشنايي باقي خواهد ماند و اين كتيبهها براي ما و براي آيندگان باقي مانده است.
زباني كه اين كتيبهها بدان نوشته شده است، زبان پارسي باستان است و با خط ميخي روي سنگها كنده شده است. در اين جا فشرده هر كتيبه يي را مي آوريم تا از اغلب اين كتيبهها آگاهي فراهم شود و از چگونگي و زمان كتيبهها آگاهي درستي داشته باشيم. از اغلب شاهان هخامنشي، لوحهها و كتيبههايي باقي مانده است.
سرگذشت كشف خط ميخي و خواندن آن، خود داستان بسيار دلكشي است كه حاوي فداكاريها، عشق و شور و علاقه بسياري از دانشمندان است كه از اين راه دين بزرگي را به آنها بايستي ادا كنيم. بزرگترين اين دانشمندان سرهانري راولين سن ((Sir Henry Rawli Nson خاورشناس بزرگ نامي انگليسي است كه با زحمات و كوشش هاي فراواني خط ميخي را خواند و در اثر اين كشف بزرگ، تاريخ ملل قديم آسياي غربي را به روي جهانيان باز كرد.
1- لوح زرين آرِييارمن Ariyaramna
در اين لوح، شاه هخامنشي مي گويد:
من شاه بزرگ در پارس هستم. كشور من داراي اسبان خوب و مردان نيرومند است و اهورامزدا، خداي بزرگ آنرا به من بخشوده است. به خواست اهورامزدا، من شاه اين كشور هستم.
اين لوح به سال 1299 خورشيدي مطابق با 1920 ميلادي در همدان پيدا شد. از روي اين الواح است كه به عظمت شاهنشاهي هخامنشي پي ميبريم. همچنين در تمام اين الواح و كتيبهها، نام اهورامزدا (بگ وزرك Baga Vazraka يعني خداي بزرگ) آمده و شاهان به درگاهش سپاسگزاري ميكردهاند و شوكت و شكوه و عظمت خود را از توجه وي دانستهاند. آنچه كه مهم و در خور توجه است، ستايش مطلق اهورامزدا، خداي بزرگ است.
2- لوح زرين ارشام Arshama
من ارشام، شاه بزرگ و شاه شاهان در پارس هستم. اهورامزدا خداي بزرگ، بزرگترين خدايان، مرا شاه كرد. كشور پارس را كه داراي بهترين اسبان و نيرومندترين مردان است به من بخشود و به خواست او من شاهم، باشد تا اهورا مزدا، مرا و خاندانم و اين كشور را در پناه خود نگاه دارد.
اين لوح نيز به سال 1299 خورشيدي مطابق با 1920 ميلادي در همدان پيدا شده است. قسمت كمي از آخر آن افتاده و آخرين سطرش براي ما باقي نمانده است.
3
كتيبه داريوش در سينه كوه بيستون كنده شده است. اين كوه در 30 كيلومتري كرمانشاه واقع شده است و در حدود 4000 پا از سطح دريا بلند است. به گفته «ديو دوروس» مورخ يوناني نام آن بگستان bagastan يا بغستان baghastan به معني «جاي خدا» بوده است. البته اين در صورتي است كه بگ يا بغ را به خدا ترجمه كنيم.
بلندي اين كتيبه بالغ بر70 متر است. داريوش در آن از رويدادهاي نخستين سالهاي شهرياريش و جنگهاي فراوان خود و كشورگشاييهايش و ملل و اقوامي كه تابع شاهنشاهي ايران شده بودند گفتگو ميكند. اين مفصلترين كتيبهاي است كه از شاهان هخامنشي باقي مانده است. اينك خلاصه مطالب كتيبه نقل ميشود و تنها مطالبي نقل مي گردد كه با موضوع مورد نظر پيوند داشته باشد:
من داريوش بزرگ، شاه پارس، شاه شاهان و شاه كشورها هستم. به اين جهت ما هخامنشي خوانده شدهايم كه از ديرگاه نسل اندر نسل از نژاد شاهان بودهايم. به خواست اهورامزداست كه من شاه هستم و هم اوست كه شاهي را به من بخشود. اين است كشورهايي كه زير فرمان من آمدند و بخواست اهورامزدا من شاه ان كشورها شدم (نام كشورهاي مختلف در كتيبه آمده). بنابر مشيت اهورامزدا بود كه بر بيست و سه كشور شاه شدم و فرمانم هميشه در اين كشورها جاري است. در سراسر اين كشورها نيكان را نيك نواختم و بدان را سخت كيفر دادم. به خواست اهورامزدا، به قانون من در اين كشورها عمل ميشد.
از اين پس در كتيبه، شرح عصيان كشورهاي زير فرمان داريوش ميآيد. شرح هر يك از اين شورشها و جنگهاي داريوش در كتيبه آمده است. همه جا داريوش پس از هر پيروزي، مي گويد:
كه به ياري و خواست اهورامزداست كه من شاه شدم، نيرومند شدم و پيروز شدم....
4
درباره مسئله دين هخامنشيان كه آيا زرتشتي بودند يا نه، كتيبههاي داريوش در واقع هر محققي را دچار ترديد ميكند، چون در اين كتيبهها، داريوش در جلوه زرتشتي كامل است، چون كسي است كه به حقيقت آموزشهاي زرتشت پي برده و به آنها عمل كرده است.
اگر به واپسين سطرهاي كتيبهها بنگريم كه چگونه علاوه بر آنكه داريوش زرتشتي را در اوج اعتلا مينگريم، همانند او را با اسفنديار نيز در مييابيم و بر اثر همين هماننديهاست كه برخي محققان داريوش و اسفنديار را يكي مي دانند. قسمت پايان كتيبه چنين است:
با سپاه به سوي سكاييه رهسپار شدم. در جنگي كه در گرفت، سكاها كه خودهاي سر تيز به سر مينهند، از پيشم گرختند اما آنها را دنبال كردم و سپاهشان را در هم ريختم. يكي از سردارانشان را بدست خود كشتم. سردار بزرگشان در دست من گرفتار شد. آنگاه من سرداري به دلخواه خود بر آنان گماشتم و آن كشور از آن من شد. سكاها مردماني بي وفا بودند. آنان اهورامزدا را پرستش نميكردند، اما من اهورامزدا را ميپرستيدم، به خواست اهورامزدا بود كه بر آنان چيرهگي يافتم و آنان به ميل من رفتار كردند. اينك من، داريوش شاه ميگويم: هر كه اهورامزدا را بپرستد، چه زنده باشد و چه مرده، خير و بركت از آن او خواهد بود.
5-
يكي از كتيبه هاي با شكوه داريوش، كتيبه اي است در نقش رستم، در حوالي تخت جمشيد. اين كتيبه با بياني ساده و بي پيرايه، شكوه و بزرگي و نيرومندي و پارسايي و ايمان داريوش را نشان مي دهد:
اهورامزدا چون اين ديار را پريشان و در هم شده ديد، مرا به شاهي آن بر گماشت، به ياري وي من نظم و امنيت را در آن برقرار ساختم و چنان شد كه فرمانم بي چون و چرا، در همانجا اجرا گشت. هر گاه بر آني كه دريابي كشورهايي را كه من زير فرمان آوردم چند است و چون، به پيكرهايي بنگر كه تخت مرا مي بردند و آنگاه است كه خواهي دريافت نيزه سپاهي پارسي تا چه دور دست رفته است. آنچه را كه كردم همه با ياري و تأييد اهورامزدا بود. اهورامزدا ياريم كرد و من موفق شدم. اهورامزدا مرا و خاندانم را و اين كشور را حفظ كند.
اي مردمان با فروتني و ادب، فرمان اهورامزدا را گردن نهيد.
و اينك به كتيبه ديگري از داريوش در نقش رستم بنگريم:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه اين جهان زيبا را بيافريد، كه خرد و نيروي كوشش را بر من ارزاني داشت. به خواست و نيروي اهورامزدا شاهم و فرمانهاي او را اينچنين اجرا ميكنم: دوستدار و پيرو راستي هستم و بدي دشمنم است. خواهان داد و عدل هستم. نه ميخواهم كه از سوي توانايي به ناتواني ستم شود و نه ميخواهم كه ناتواني به توانايي بد كند. آنچه موفق با راستي است ميل من است و آنچه خلاف راستي است به شدت با آن مخالفم. خويم را در حد اعتدال نگاه ميدارم و چون خشم مرا فرا گيرد، با اراده بر آن چيره ميشوم مبادا كه ناروايي روي دهد. آنكه بد كند به كيفرش مي رسانم. هر گاه مردي بر عليه كسي ادعا كند، تا مورد دادرسي واقع نشود بر او حكمي روا نميكنم.
از آناني خشنود هستم كه با تمام نيرو و قدرتشان در راه نيكي بكوشند. اين چنين است رفتار و كردار من و اين است آنچه كه من ميكنم.
در اين كتيبه، داريوش مطابق معمول از قدرت و نيروي خودش در حكومت و نظمي كه بر قرار ساخت سخن مي گويد كه فشرده كتيبه اين چنين است:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه اين سرزمين را آفريد، آن آسمان را آفريد، مردم را خلق كرد و شادي را براي مردم مقرر داشت، كه داريوش را شاه كرد، شاه بزرگ ميان همه شاهان.
من داريوشم، شاه شاهان، شاه ايران و همه كشورهايي كه فرمانبر من هستند با مردم مختلف و نژادهاي گوناگون. من داريوش شاهم، پسر ويشتاسب هخامنشي، به خواست و اراده اهورامزدا بر اين همه سرزمين هاي پهناور فرمانروايي ميكنم. آنچه را از اعمال و كردار بد رواج داشت باز داشتم. زيبايي و راستي و داد را در همه كشورها مقرر فرمودم. همه اينها را بنا برخواست اهورامزدا و تاييد او انجام دادهام. اهورامزدا، مرا، خاندانم را و كشورم را هم چنان در پناه خود نگاه دارد و اين نوشتهها دير بپايد.
7- كتيبه بزرگ داريوش در شوش
در اين كتيبه، داريوش را از نظر اخلاق و ديانت و ايمان بهتر ميشناسيم:
من هستم داريوش، شاه شاهان، شاه بزرگ همه سرزمينها، پسر ويشتاسب هخامنشي. اهورامزداست بزرگترين خداي جهان و اوست كه مرا آفريد و شاه كرد و اين سرزمين وسيع را با انسان عالي و مردان نيرومند به من وا گذاشت. اهورامزدا را خواست آن بود كه من در اين سرزمين شاه باشم. من او را با خلوص پرستيدم و او مرا ياري كرد. آنچه را كه انجام دادم، همه از روي داد و نيكي بود.
آنگاه در ادامه كتيبه در چگونگي ساخت بناي كاخ شوش شرحي آمده است. اين مطالب شكوه و شوكت و جلال زندگي ايراني را در آن عصر بازگو ميكند.
8- كتيبههاي خشايارشاه
آنچه كه آيين داريوش بود، آيين خشايارشاه نيز بود. اين دو هر چند كه در اخلاق و صفات با هم متفاوت بودند، اما خشايارشاه در دين و آيين، از داريوش پيروي ميكرده است و همان جملات و عبارات و مفاهيمي را كه داريوش در كتيبههاي خود بكار ميبرده را در كتيبههاي خود ارائه داده است. ما نميدانيم كه آيا مأخذ و مبناي اين جملات و عبارات چه منبعي بوده است و آيا داريوش رأساً خود چنين عباراتي را انشا كرده و يا از متن و يا متوني مقدس اقتباس كرده است. اما نظر دوم منطقيتر بنظر ميآيد يعني داريوش با توجه به متوني مقدس درباره اهورامزدا، متن نوشتههاي خود را تنظيم كرده است. مانند چنين عباراتي:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه آسمان را آفريد، كه اين زمين را آفريد، كه مردم را آفريد، كه شادي را از براي مردم آفريد.
اين جملات در آغاز اغلب كتيبهها از داريوش بزرگ تا اردشير سوم موجود است.
در پايان اغلب كتيبهها هم به چنين عباراتي بر ميخوريم:
آنچه كه از كارهاي نيك به وسيله من كرده شد جز اراده و خواست اهورامزدا نبود. او مرا و خاندانم و كشورم را نگاهبان باشد.
در قسمتي از يك كتيبه خشايارشاه چنين آمده است:
چون شاه شدم، يكي از اين كشورها در حال شورش بود كه به ياري اهورامزدا آنرا آرام و فرمانبر كردم، آنگاه در ميان اين كشورها، جايي بود كه مردم پرستش ديوها ميكردند و پرستشگاههايي از براي آنان ساخته بودند. بنابر اراده و خواست اهورامزدا، من آن پرستش گاهها را خراب كردم و همه جا گفتم كه ديوان را نبايستي پرستيد و فرمانم روان گشت. جايي كه پيش از آن ديوان پرستيده ميشدند، من در آنجا اورمزد را با فروتني ستايش كردم و كارهايي اين چنين كردم و همه را بنابر اراده و ياري اهورامزدا به انجام رسانيدم.
اي تويي كه در آينده زنده خواهي بود، اي تويي كه پس از اين زندگي خواهي كرد، هرگاه بر آني تا در زندگي شادكام باشي، هرگاه خواهاني كه در مرگ، آرام و آسوده باشي، راه اهورامزدا را برگزين.
9- كتيبه اردشير اول
پس از خشايارشاه، پسرش اردشير اول به شهرياري رسيد. كشته شدن خشايارشاه، قدرت مركزي را تقليل داد. اردشير اول نيز آنچنان قدرتي نداشت كه اغتشاش را فرونشاند و اين آغاز انحطاط عصر طلايي هخامنشي بود. از اردشير اول، يك كتيبه در تخت جمشيد بدست آمده است. اين كتيبه نشان ميدهد كه وي نيز از پدر و نيايش در دين پيروي كرده و پيرو كيش اهورايي بوده است. خلاصه كتيبهاش اين چنين است:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه آسمان را آفريد، كه اين زمين را آفريد، كه مردم را آفريد، كه شادي را از براي مردم آفريد، كه اردشير را شاه كرد. به خواست و تأييد اهورامزدا، اين كاخ را كه پدرم خشايارشاه بنايش را شروع كرده بود، تمام كردم. باشد كه اهورامزدا، مرا و شهرياري مرا و آنچه كه من كردم، جاودان دارد.
10- داريوش دوم
پس از اردشير اول، پسرش داريوش دوم به شهرياري رسيد. در مذهب و دين وي نيز از اهورامزدا همانگونه ياد ميكند كه پدرش ياد كرده بود. در كتيبهاي كه از وي باقي مانده اشاره ميكند كاخي را كه پدرش موفق به انجام آن نشده بود را به خواست و ياري اهورامزدا به پايان رسانيده و از اهورامزدا طلب ياري و جاودانگي آثارش را ميكند.
پس از داريوش، پسرش اردشير دوم شاه شد. وي در شهرياري مدعي سرسختي داشت كه برادر كهترش بود بنام كورش كه شاهزاده اي زورمند و جسور و بي پروا بود كه سرانجام به وضع بدي كشته شد. اگر وي بجاي برادرش به سلطنت ميرسيد بطور قطع هخامنشيان آنگونه سريع به شكست دچار نميشدند و چه بسا كه جريان تاريخ ايران به نوعي ديگر مدون ميشد.
از اردشير دوم سه كتيبه در دست است كه در دو كتيبه پس از اهورامزدا از آناهيتا و ميترا ياد شده است. در يكي از كتيبهها چنين آمده:
من اردشير هستم، شاه بزرگ پسر داريوش شاه، به خواست و اراده اهورامزدا اين كاخ را بر افراشتم. اهورامزدا و آناهيتا و مهر، مرا و كشورم را و آثارم را نگاهبان باشد.
در يك كتيبه ديگر، با اندكي اختلاف درباره بنايي ديگر عيناً مضموم فوق را تكرار كرده است. اما در كتيبه سوم كتيبه ديگر كاملا به پيروي از شاهان پيش از خود فقط از اهورامزدا ياد كرده است و از آناهيتا و مهر در اين كتيبه نشاني نيست. كتيبه اين چنين است:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه اين زمين را آفريد، آن آسمان را آفريد كه مردم را آفريد و شادي را براي مردم آفريد، كه مرا شاه كرد، يك شاه بزرگ، برتر از شاهان ديگر..... به خواست اهورامزداست كه من در اين كشور بزرگ و دور و دراز شاه هستم. اهورامزدا اين موهبت را به من ارزاني كرد. اهورامزدا مرا و شهرياري مرا و خاندانم را و كشورم را نگاهبان باشد.
12- اردشير سوم
پس از اردشير دوم، پسرش اردشير سوم شاه شد. وي نيرومند بود قدرت و اراده اي آهنين داشت. به زودي دستاندر كار تسويه بدخواهان شد. مصر و شهرهايي ديگر را كه راه خودسري پيش گرفته بودند را با قدرت، مطيع گرداند. چنان ضرب شستي با صدور يك اعلاميه شديدالحن به آتن نشان داد كه يونانيان مجبور به اطاعت شدند اما در همان حال بود كه فيليپ (360 پيش از ميلاد) پادشاه مقدوني و پدر اسكندر شروع به جهان خوارگي كرد. وي از ايران در بيم و هراس بود چون ملاحظه ميكرد كه چگونه اردشير سوم موقعيت متزلزل ايران را امنيت بخشيده و ايران در راه اعاده قدرت است. اما در همين حين، دشمنان، اردشير سوم را مسموم ساختند و وي را كشتند و پس از او داريوش سوم به شهرياري رسيد و دوران اول شكست ايران با شاهي اين شاهزاده و غلبه اسكندر شروع شد.
از اردشير سوم يك كتيبه باقي است كه وي چون پدرش در حاليكه با ايماني راسخ از اهورامزدا ياد كرده با اين حال از ميترا نيز در كنار اهورامزدا نام ميبرد و اين كتيبه چنين است:
خداي بزرگ است اهورامزدا كه اين زمين را آفريد، آن آسمان را آفريد، كه مردم را آفريد و شادي را براي مردم آفريد و مرا كه اردشير هستم شهرياري بخشيد. يك شهريار بي نظير و بزرگ.
اهورامزدا و ميترا، مرا و اين كشور را و آن چرا كه من كردم نگاهبان باشد.
سلطنت نادر:
نادر شاه افشار در سال ۱۶۸۸ در ایل افشار در کبهان ایران به دنیا آمد. اَفشار یا اوشار یکی از ایلهای بزرگی است که در زمان شاه اسماعیل صفوی همراه با شش ایل بزرگ از آناتولی عثمانی به ایران آمدند و پایههای سلسله صفوی را بنیاد گذاردند. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم مىشد: یکى قاسملو و دیگرى ارخلو یا قرخلو؛ نادر شاه افشار از شعبه اخیر بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در شمال آن سرزمین، در نواحى ابیورد و دره گز و باخرز تا حدود مرو مسکن داد؛ تا در برابر ازبکان و ترکمانان مهاجم سدى باشند. تعداد بسیاری از این ایلها در زمان شاه عباس اول در ایل شاهسون ادغام گشتند.
اسم اصلی او نادرقلی بود و هنوز به ۱۸ سالگی نرسیده بود که همراه با مادرش در یکی از یورشهای ازبکهای خوارزم به اسارت آنها در آمد. بعد از مدت کوتاهی از اسارت گریخته و به خراسان برگشت و در خدمت حکمران ابیورد باباعلی بیگ بود. او گروه کوچکی را به دور خود جمع کرده بعد از کنترل چند ناحیه خراسان خود را نادرقلی بیگ نامید. فئودال بزرگ ملک محمود سیستانی (حاکم سیستان) تا حدی مانع قدرت گیری نادرقلی بیگ شد ولی نادر در سال ۱۷۲۶ پشتیبانی شاه طهماسب صفوی و فتحعلی خان قاجار (پسر شاهقلی خان قاجار و پدربزرگ آقا محمدخان قاجار) را جلب کرده توانست مالک محمود را شکست دهد و حاکمیت شاه ایران را در خراسان بر پا نماید. شاه طهماسب نادر قلی را والی خود درخراسان اعلام کرد و بعد از آن نادر اسم خود را به طهماسب قلی تغییر داد. سال بعد او مناسباتش با شاه طهماسب را قطع کرده و بعد از سرکوب چند ایل ترک و کرد به حکمرانی کامل خراسان می رسد. آنگاه برای به قدرت رساندن شاه تهماسب با افغانها وارد جنگ شده در ۱۷۲۹ رییس افغانها یعنی اشرف افغان را در نزدیکی دامغان و سپس در مورچه خورت اصفهان و برای بار سوم در زرقان فارس شکست داد و بعد در تعقیب وی، افغانستان را مورد تاخت و تاز قرار داده و قبایل این دیار را مطیع نمود. سپس با دشمنان خارجی وارد جنگ شد و روسها را از شمال ایران راند، اما در زمان جنگ با عثمانیها که غرب ایران را در اشغال داشتند متوجه شورشی در شرق ایران شد و جنگ را نیمه کاره رها کرده به آن سامان رفت. شاه صفوی به قصد اظهار وجود دنباله جنگ وی را با عثمانیان گرفت که به سختی منهزم شد.
در سال ۱۷۳۱ به دنبال یک قرارداد بین شاه طهماسب و دولت عثمانی که قسمتی از آذربایجان را به آن دولت وا گزار میکرد نادر رهبران ایلها را که پشتیبان صفویه بودند در یک جا جمع نمود و با کمک آنها طهماسب را از سلطنت برکنار گردانیده پسر هشت ماهه او عباس را به جانشینی انتخاب کرد و خود را نایب السلطنه نامید. اما در واقع قدرت اصلی در دست نادر بود. نادر شاه در عرض دو سال کل آذربایجان و گرجستان را از عثمانیان پس گرفت.
سپس با استفاده از اوضاع آشفته هندوستان به این کشور لشکر کشید و دهلی را تسخیر کرد. در این جنگ کشتار وسیعی صورت گرفت و بیش از سی هزار نفر به قتل رسیدند. نادر با غنائم فراوان که از غارت هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت و هند را در دست سلاطین امپراتوری مغولی هند باقی گذاشت. در میان این غنائم جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس شهرت دارند.
نادر شاه در اواخر عمر تغییر اخلاق داد و پسر خود رضاقلی میرزا را کور کرد. بعد، از کار خود پشیمان شده بعضی از اطرافیان خود را که در این کار آنها را مقصر میدانست کشت.
سرانجام شورشها آغاز شد و نادر به سرکوب شورشیان پرداخت اما زمانی که برای رفع یکی از این شورشها رفته بود شبانه در چادر خود به قتل رسید.
کارنامه نادر شاه:
در زمانی که صفویان با هجوم افغانها از هم پاشیده بودند و کشور مورد تجاوز دشمنان داخلی و خارجی بود: عثمانیها ازغرب و روسها از شمال و اعراب از جنوب و افغانها در داخل و ترکمانان از شرق به تاخت و تاز و قتل و غارت مشغول بودند، نادر وضعیت حاکمیت ایران را بهسامان نمود. بعد از نادر، کریمخان (از سرداران نادر) که از طایفه زند بود به قدرت رسید و حکومت بازماندگان افشار محدود به خراسان شد و کریمخان این منطقه را به احترام نادر که او را ولی نعمت خود میدانست در اختیار جانشینانش باقی گذاشت.
ایران در زمان نادر شاه:
در عهد نادر دشمنان و متجاوزان به کشور توسط وی سرکوب شدند و کشور اندکی از قدرت گذشتهٔ خویش را در حفاظت از مرزها و اعمال قدرت یک حکومت مقتدر مرکزی بر تمام وطن، بازیافت. ترکمانان وازبکان به ماوراءالنهر عقبنشینی کردند.
بناهایی که به دستور نادر در مشهد بنا شدهاند نظیر کلات نادری و کاخ خورشید از آثار مهم بازمانده از این دوران هستند.
در عهد او به سپاه و تأمین نیرو بسیار توجه میشد. مردم ایران با وجود ظلم و ستم پادشاهان آخر صفوی به این سلسله امید داشتند. وی همچنین سعی داشت با کمک یک انگلیسی به نام دالتون نیروی دریایی ایجاد کند که ناموفق ماند
جانشینان نادر شاه:
نادر زمینه را برای جانشینی مناسب از بین برد. وی بسیاری از اطرافیان خود را از پای درآورد. پس از مرگ وی سرداران او نیز در گوشه و کنار علم استقلال بر افراشتند؛ کریمخان زند وکیل الرعایا در شیراز، احمدخان ابدالی در افغانستان، آزادخان افغان در آذربایجان و حتی محمد حسن خان قاجار در مازندران شروع به حکومت کردند. در خراسان نیز علیقلیخان افشار (برادرزاده نادر) بسیاری از اولاد و خانواده نادر را قتل عام کرد و خود را «عادلشاه» نامید و شروع به حکومت کرد. وی که مردی خونریز و عیاش بود، محمدحسن خان قاجار را شکست داده، پسرش آقامحمد خان را مقطوعالنسل کرد. اما سرانجام توسط برادر خود ابراهیم خان، کور و سپس کشته شد. نوهٔ نادر، به نام شاهرخ میرزا را به قدرت رساندند. یکسال بعد، او نیز مخلوع و کور شد اما دوباره به قدرت رسید و با حیله و نیرنگ شاه سلیمان ثانی (از خاندان صفوی که مورد احترام عموم بود) از پای درآمد. شاهرخ نابینا چهل و هشت سال سلطنت کرد اما فقط بر خراسان که همانگونه که ذکر شد، در واقع به مثابه صدقهای بود از طرف کریم خان به بازماندگان نادر. پس از مرگ کریم خان، آقامحمدخان به قدرت رسید و به خراسان حمله کرد و شاهرخ را با شکنجه کشت. نادر میرزا فرزند شاهرخ پدر پیر و نابینا را بدست خونخواران قاجار رها کرد و به افغانستان گریخت و در زمان فتحعلی شاه ادعای سلطنت کرد که دستگیر و کور شد و زبانش را بریدند و او را کشتند. بدین سان آخرین مدعی سلطنت از خاندان افشار از میان برداشته شد.
منابع:
************************************نظر یادت نره ***************
قمرالملوک در تاکستان قزوین زاده شد. هنگام تولد پدر نداشت و در ۱۸ ماهگی مادرش هم مرد و از این زمان تحت سرپرستی مادربزرگش که روضهخوان زنانه حرم ناصرالدین شاه بود قرار گرفت. او در جایی گفته است: «من مدیون تربیت اولیهٔ خودم هستم. چرا که همان پامنبری کردنها به من جرأت خوانندگی داد.»
در جوانی پس از آشنائـی با استاد مرتضی نیداود با ردیف موسیقی ملی آشنا شد و راهش را برای کسب تجربیات از استادان دیگر هموار ساخت. کار پیشرفت قمر در مدتی کوتاه به آنجا رسید که کمپانی «هیز ماسترز ویس» به خاطر ضبط صدای او دستگاه صفحه پر کنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی «پولیفون» هم آمد. به گفته ساسان سپنتا ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.
قمر نخستین کنسرت خود را در سال ۱۳۰۳ برگزار کرد. روز بعد نظمیه از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد. قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. در همدان در سال ۱۳۱۰ کنسرت داد و ترانههایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله والی خراسان چند گلدان نقره به او هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب والی و دستگاه رضاشاه بود. در سال ۱۳۰۸ به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچههای یتیم اختصاص داده شد.
گشایش رادیو در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرجمیرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با اینهمه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز میکرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان میداد.
قمرالملوک وزیری در شامگاه پنجشنبه پانزدهم مردادماه ۱۳۳۸ در شمیران، بر اثر کسالت قلبی در خانه یکی از نزدیکانش درگذشت.
بزرگترین وب تصاویر دسکتاپی در لاهیجان
گیل فوتو توسط گیل
یک بار امتحان کنید ضرر نمی کنید.





